از آن گناہ کہ حلال شدم بہ عشق
فرسود دلم را
عشق کہ بر جانم هوار شد
سراسیمہ
کر شدم برای جهلی کهنہ
دست هایم
تندیس درد را در برابرم آفریدند
آتش صلح
گودی چشمہ های کوران را
در برابر دژِ گونہ ها
سپید نمود
و خورشیدها
برافراخته و برافروخته
!!!!
ستاره هایش
در غروری اندوهناک می درخشیدند.
هنوز ماه بالا نبود تا
نویدی از
بودن
یا
هستی خورشید
بنماید!
همه منتظر
ناگاه
ماه بالای او نمایان شد.
همه ی اندیشه ها ماه شد!
کسی از خورشید گفت!
باوری نشد
که فهم کند بروز!
یا به روزی فهم کند!!!!
اندیشه ی من سخت
شد و در شبنمِ گیاهی هرز
غوطه خورد!
****
هر چند
شمع
دیگر چیزی انتزاعی است!
اما
برتر از تاریکی است!
شاید ...
من نمی دانم!!!!!!
من در این لحظہ
در سایہ روشن دلبستگی
در چکاد خیال گونہ ها
می اندیشم
بہ تو
بہ من
و بہ تمام روزهای ما!
و
تو را
غرق در شکوہ
غرق در اُبهتِ شکوفہ ها سرو گونہ «آزاد»
می بینم!
و
اینگونہ
...
تبلوری از تو در نهاد من لانہ کرد،
مرا آنگونہ که میخواستی ساختی!
تو ای شکوہ بهشت!
تو ای راز خدا!
سراسیمہ منتظر طلعت توام!
ای فاصلہ ی غروب تا سرزمین طلوع خورشیدها
برای من بخوان
شکفته سپید آسمانیت را...
شک ها جاری از چشمان تو
خیس می شوند اندیشه ها از تر دید تو
دیده های تر چه گل گونه ای را آب داد
درد ها و تردید ها را خواب داد....
هر چیز زیبایی مسحورم می کند و محصور آن می شوم و کاملاً وابسته بدان.
زیبایی موسیقی، نقاشی و شعر
زیبایی طبیعت و آفرینش
و زیبایی تبسم گلی
تخیلات زیبا وجودم را به هیجان رد می آورند و مجنون می شوم، فرد مفلوجی که کاری از دستش بر نمی آید!
اندیشه هایم در زیبایی زل می زنند و تفکراتم سکوت اختیار می کنند.
دل به خلق زیبایی می زنم و شادی ی در درونم تذوق می کند.
نمی دانم! نمی توانم! احساسی را بروز بدهم!
گیجی و توهم مرا در آغوش می گیرند.
و من مبهوت!!
کاش یادم نبود
در مهری از سال
با شروع خاطره ها
« تولدی دارم» به اندازه ی من
کاش میشد «بگویم»:
«که من هم تولدی دارم»
کاش در بستر سکوت می دانستم
که زبانی دارم که بگویم« تولد من است»
و کاش « کسی بود» هر چند انتزاعی
می گفت:« تولدت مبارک»
دوباره باید برخوانم از هایدگر:
« تولدم مبارک»...
زندگی
سرودی بود
که او خواند؛
ناگاه
خواسته یا نا خواسته
واژه ای غریب
و سر در گم
بر زبان اش جاری گشت.
و گفت: انسان
بهانه ای برای خودنمایی
در نزد اویی دیگر!
پیچیده
رازناک
خاموش شد این حس!
و بیرون شد مخمصه
برای من
برای ما
تا چه حد که
شهوتی فرو آمد؟!
تا شهوتی نشست!
آنَک
به شهوتی دگر
می خواند: برگرد!!!
و
من مات و مبهوت
« ز کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟»
هر چند که
« مـرغ بـاغ ملـــکوتم، نیم از عـالم خاک»
...
تو ای هندسه ی شکنندۀ خیال
آیا؟
آیا بر زبان خسته ی شباویز های توّهم
مرگ، همان مرگ است؟
از تو پرسیدم: آیا این چنین است؟
تو را من نمی دانم
و لیک جوابی از خود برایش می گذارم:
در نگاهی گرم و تند و حاصلخیز
به نظرم می آید که
بگویم نیست! یا هست!
اگر نیست چرا هست مرگ؟
و دوباره بر می خوانم:
شب است و سیاهی است و کبودی
نمی شود دید
تمامی رنگ های پاییزی را
هر چند معلومم نشد :
بر زبان خسته ی شباویزهای تو هم
مرگ، مرگ است؟ یا نه؟
خبرم کن!!