در نجوای حیرتِ دفتر عشق
غبارِ شمعِ جان، بوی آواز داشت
بوی شکفتن داشت.
جویبار سرخِ شرق آسمان
سرازیر به سمت آفتاب ، جریان داشت.
خنده های دقیق ِ آینه یِ شروع
تکامل خورنده ای را ، پس ِ ابرهای تناقض داشت.
ناگهان ، اعتقادی عریان
برگ برگ ِ دفتر را؛
زیر اندیشه هایش برد.
آری؛
زندگی شکفت.