ستاره هایش
در غروری اندوهناک می درخشیدند.
هنوز ماه بالا نبود تا
نویدی از
بودن
یا
هستی خورشید
بنماید!
همه منتظر
ناگاه
ماه بالای او نمایان شد.
همه ی اندیشه ها ماه شد!
کسی از خورشید گفت!
باوری نشد
که فهم کند بروز!
یا به روزی فهم کند!!!!
اندیشه ی من سخت
شد و در شبنمِ گیاهی هرز
غوطه خورد!
****
هر چند
شمع
دیگر چیزی انتزاعی است!
اما
برتر از تاریکی است!
شاید ...
من نمی دانم!!!!!!
در آن هنگامه که شرق، زمین ارادت خورشید را می بوسید، ماه از حسادت ، کرامت درویش را به سخره می گرفت. شادی های شب آسمان را گونه گون می نمود. و رنگِ تندِ سبز در شکوه خرمنِ چاپلوسی چه بی رنگ جلوه می کرد .
بر این نَفَس که می خرامد ؛ آفرین. چه صبور است و چه دهشتی دارد این کلام ، که گره می خورد از این منقال آتشی که تو به نام حق سروده ای.
تو چه نخستینه باور نمودی؟ و شقایق مهمانت را به سیم تنی فروختی؟ چگونه و چگونه می توانی اینهمه سخت در اشتباه باشی؟
او هنوز، هنوز دوست دارد که آغاز نماید عشقی را که تو بدان خواهی برگشت، او منتظر است تا آشتی را از در رحمت، با قلب ِ پاکی، که چندیست گرفتار ستمِ شیطان گونهی خود خواهیت شده است، بسراید.