سخت است
این تحمل؛
تو با تجمل عشق به نبردی تن به تن،
در افتادی؛
دشمنی سخت پیچیده در لحافِ غرور و شهوت!
پا در رکاب سقوط!
خواهی انداختش!
****
گام می نهم به آسمان
و تو خورشید گونه
به تماشایی ژرف،
دعوتم می کنی!
اما
دریغ از ذره ای آتش
مهربانی را!!!
****
با کدام واج
با کدامین واژه
و با کدام جمله ها
میهمان من باشی؟!
تا زبانِ گله ، نگشایی!
****
ای مهر
با کدامین دستها
رونق گرمیت باشم
و با کدام روغن
دوام سوختنت را
برای مخاطبم شرح دهم؟
من برای زمستانی که در پیش است
شقایق ها کاشته ام!
تا نکند که یخ کنی!!!
****
باز می خوانم و می گشایم از « غرور»
بس،
می آزمایدم...
****
برگ ها
فصل ها
روی به سمت زردی گرفته اند
و من
روی به چشمانی که عسلند!
و هنوز
با تماشایشان
چشمانم در عسل می پیچند
و زبانم کز می زند و
غرور
نیز در همین حوالی می میرد.