عذر گناه

منم که بی تو نفس میکشم زهی خجلت***مگر تو عفو کنی ور نه چیست عذر گناه

عذر گناه

منم که بی تو نفس میکشم زهی خجلت***مگر تو عفو کنی ور نه چیست عذر گناه

عذر گناه

در این وبلاگ سعی من این خواهد بود که سروده هایم و همچنین داستانک ها و دل نوشته ها را برای دوستان اهل قلم بیاورم
سعید باقری

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خورشید» ثبت شده است

من

در آن هنگامه که شرق، زمین ارادت خورشید را می بوسید، ماه از حسادت ، کرامت درویش را به سخره می گرفت. شادی های شب آسمان را گونه گون می نمود. و رنگِ تندِ سبز در شکوه خرمنِ چاپلوسی چه بی رنگ جلوه می کرد .

بر این نَفَس که می خرامد ؛ آفرین. چه صبور است و چه دهشتی دارد این کلام ، که گره می خورد از این منقال آتشی که تو به نام حق سروده ای.

تو چه نخستینه باور نمودی؟ و شقایق مهمانت را به سیم تنی فروختی؟ چگونه و چگونه می توانی اینهمه سخت در اشتباه باشی؟

او هنوز، هنوز دوست دارد که آغاز نماید عشقی را که تو بدان خواهی برگشت، او منتظر است تا آشتی را از در رحمت، با قلب ِ پاکی، که چندیست گرفتار ستمِ شیطان گونه­ی خود خواهیت شده است، بسراید.