شرح گلگونہ هایش
سرخی جامہ
بہ وقت چیدن گل بوسہ ها
آرام
بہ سبزی میزند بہ طاق چشم
شوقی است مرا
بہ نهان میزند بہ خشم
آن شادی ای کہ سَبُک میزند بہ دل
آہ، از این همہ ابهام کہ میزند بہ سر ...
چرا
برگ تکیده در کنار جوی
در آغاز
شب را به چیزی نگرفت؟
ابر با شرمی چکیده بر لبانِ خورشید
گرفتار ماند.
سرخی مغرب
از چه ناشی شد؟
ماه در نمازش
غرق شهوت بود
چرا کسی آخرین جمله را نسرود و
چرا کسی
آخرین بیت را بر دلش ننگریست؟
تا که شرط چیست؟
آنرا که به آن
با چشمانی تیره هجوم برد...
اگر به سان برگ
به خزان باشم
فکر دوباره بر سر دارم که برای فصلی دیگر
به خزان باشم
تکرار
و تکرار
پر از بودن برای بودن
زیستن برای زیستن
نه فاصله
و نه دوری
بلکه هم آواز شدن
با احساس . عشق و سرمستی.
عجیب شبی بود باران تیره در هیاهوی رسوایی من سخت تیره می بارید. محرابی درونم، همچنان اتاق تاریکم بوی گر و پیسی گرفته بود. انگاری با چیزی مثل قلم یا هر چیز شبیه به آن، روی کاغذکی زمزمه می کردم؛ انگار قصیده یا بهتر بگویم غزل مرگم بود، آری ؛ من به وضوح می دیدم و کاری از دستم بر نمی آمد تا کاری جز آن را بکنم. سخت بود که طومار چندین و چند ساله زندگی که فقط چند واژه داشت چگونه گلویم را همانند ماری که به گردن آدمی پیچیده باشد می فشرد.
جلوۀ سرد و عریان بختم را می دیدم که اطرافش را زاغ های سیاه و شوم، احاطه کرده بودند. آری؛ نازک آرا، دردمند وجودم سخت در سیطره ی افکار برهوتم که چند سال بود حاصلی برایم نداشتند، بود.
چه بگویم ای پیر بابای من، می دانی که من عادتی به گریه ندارم اما می خواهم گریستن را به غرورم یاد بدهم و چنبرهی وجودم را غرق در شادی هایی کنم که هیچ وقت طعم گر و یا پیس دیگرشان را نچشیدم.
خب، بالاخره؛ بایست از جایی شروع کرد..
از زندگی، نه؛ از دوست داشتن هایم اما نه باید از تنهایی هایم، از تنهایی هایی که من در آنها نقش گناه داشتم، آغازید؛ آخ، ای خدای من، آسان نیست برای من که بنویسم؛ فروغ رویاهای من در آن نقش هایی که بهم دادی تبدیل به شیطان معصومی شده و وسوسه هایش روزگارم را مرموز و چه بسا شرک آلود کرده است. هر جا من هستم و آنها نیز هستند. چه می شود کرد پشیمانی هم سودی ندارد اصلا افاقه ای ندارد، مگر می شود از چنگ فرازمانیِ اُپرایی که سر دادهاند، گریخت. مگر می شود با عذری عوامفریب آنها را راضی کرد.
باید اقرار کنم که دیگر دیر شده و من نیز حال و حوصلهی آنها را ندارم، همان هایی که مرا امان ندادند و نمی دهند، همانهایی که واژههایی عمیق و چندشناک را در وجودم بنا کردند...
ادامه دارد...
دوستی !
به بلندای تو و در قامت من!
این تکامل
در کوتاهی زمان
می سراید به سپید و غزل
پرواز را ،
آزادی را ،
و عشق را!
باتلاق جنون
شِگفت،
خاموش و شِگَرف است!
آرام و صبور
که گام نهی!
گلزارش
همه می شکفد!!!
در شبی آرام
پهنه سردی،
که در کف می رساند باد؛
جلوه های راز ناک
می گشودند رنگ ها
پرواز سرودینِ پاییزییش
می نگارد هزارانی
به دستان نیرومند
«نار ، تاک ، آب و خاک»
خاموش زین معما؛
به چنگِ خواب،
به آوازِ ِ رنگی که بس سرد است با گرم .
گرم از رنگ، سرد از سنگ.
آری، بس آن یخ بسته تاریک است سخت!
به مردابی که در خاموشی قعر فسیلی لانه کرده است
چه تاریکی!
بسی درد است و درد انگیز!!
هوای تازه ای خواهد!
به ابری سخت تیره!
به اندامی هوس آمیز!!
می گشاید چنگ بی قانون مردابی که در خاموشی ِ قعر فسیلی لانه کرده
شبی آرام
آرام شب، که حاصل در کفی جایگیر است و سرد است و فسرده است ,
و اینک
خامش زین معما
شب آرام پاییزی.
ای ستاره نا محدود شب!
طاق زده
با گونه سرخ آبی
با عشقی گزاف سخره زن بر اعصار
چه زیبا می خوانیم!
ای عریانی ِ شب سیاه!
ای سرود چشم ها ، ای خروش عطر ها!
ای سرود مرگ ها، ای خروش درد ها!
چگونه صلح؟
چگونه عشق؟
خلسه ای فرو نمی گذاردم
چگونه مست باشم از تو در این شب غرور سخت
چگونه ؟
ای مهر من
سکون چشمانت، چشمانم را سکوتی دردمند هدیه داد ؛
من با نگاه تو
آغاز کردم نگاه
آی شهبانوی بهشت! بر من بخوان
جاودانگی را، در آسمان چشمانت!!
در زیر باران عسل
بر من روانه شو!
در زندگی ...
در زیرِ بارانِ ستارگان ِ کبود
در عشق...
تلخ لذت تو را نوشیدم
کلامم به شهد جنون رسید.
در بوسه زار سپید تو
سوسن وا ماند در خلوتِ دهانش، که سوخته بود.
و اکنون فلسفه ی شرق
در غزلی سرخ
لحظه ایی درنگ ندارد...