خزان
- جمعه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۴۴ ق.ظ
در شبی آرام
پهنه سردی،
که در کف می رساند باد؛
جلوه های راز ناک
می گشودند رنگ ها
پرواز سرودینِ پاییزییش
می نگارد هزارانی
به دستان نیرومند
«نار ، تاک ، آب و خاک»
خاموش زین معما؛
به چنگِ خواب،
به آوازِ ِ رنگی که بس سرد است با گرم .
گرم از رنگ، سرد از سنگ.
آری، بس آن یخ بسته تاریک است سخت!
به مردابی که در خاموشی قعر فسیلی لانه کرده است
چه تاریکی!
بسی درد است و درد انگیز!!
هوای تازه ای خواهد!
به ابری سخت تیره!
به اندامی هوس آمیز!!
می گشاید چنگ بی قانون مردابی که در خاموشی ِ قعر فسیلی لانه کرده
شبی آرام
آرام شب، که حاصل در کفی جایگیر است و سرد است و فسرده است ,
و اینک
خامش زین معما
شب آرام پاییزی.
- ۹۲/۰۵/۲۵