ای ستاره نا محدود شب!
طاق زده
با گونه سرخ آبی
با عشقی گزاف سخره زن بر اعصار
چه زیبا می خوانیم!
ای عریانی ِ شب سیاه!
ای سرود چشم ها ، ای خروش عطر ها!
ای سرود مرگ ها، ای خروش درد ها!
چگونه صلح؟
چگونه عشق؟
خلسه ای فرو نمی گذاردم
چگونه مست باشم از تو در این شب غرور سخت
چگونه ؟
ای مهر من
سکون چشمانت، چشمانم را سکوتی دردمند هدیه داد ؛
من با نگاه تو
آغاز کردم نگاه
آی شهبانوی بهشت! بر من بخوان
جاودانگی را، در آسمان چشمانت!!
در زیر باران عسل
بر من روانه شو!
در زندگی ...
در زیرِ بارانِ ستارگان ِ کبود
در عشق...
تلخ لذت تو را نوشیدم
کلامم به شهد جنون رسید.
در بوسه زار سپید تو
سوسن وا ماند در خلوتِ دهانش، که سوخته بود.
و اکنون فلسفه ی شرق
در غزلی سرخ
لحظه ایی درنگ ندارد...
ای غروب ِ دلگزای من
آیا می شود ترا به صبح
قرینه گفت؟
آیا می شود ترا
روشنایی ِ آفتاب؛ در آن سوی دیگری خواند؟!
و یا شبی پر از ستارگان ؟!
نه ، نیستی! نیستی تو جز به مرگ من ، قرین.
و نیز من ، پر فروغ ستاره ای برای مرگ تو !
مدعی به جنگ تو؛.برای ننگ تو!
کنون، روشنی برای توست یا به رای من ؟؟!...
در نجوای حیرتِ دفتر عشق
غبارِ شمعِ جان، بوی آواز داشت
بوی شکفتن داشت.
جویبار سرخِ شرق آسمان
سرازیر به سمت آفتاب ، جریان داشت.
خنده های دقیق ِ آینه یِ شروع
تکامل خورنده ای را ، پس ِ ابرهای تناقض داشت.
ناگهان ، اعتقادی عریان
برگ برگ ِ دفتر را؛
زیر اندیشه هایش برد.
آری؛
زندگی شکفت.
او خواهد آمد
و من
در ترنمی صبحگاهانه خواهم رقصید؛
شادی، شوق و دیدار
از شام گاهان نظاره خواهند کرد
و آسمانیان منتظر
که او کی خواهد آمد ...
لطفا نظر خود را درباره ی این وبلاگ و محتوای آن را اعلام فرمایید.
سرباز خروشید؛
آن رگِ به خواب رفته جوشید؛
شاهی که به رویا خاموش بود؛
در نبض زمان به جان ،کوشید
بِنگر
ما و تو و او
و هر کس
در چنبر شاهرگِ هر دید
آزاد سرویم یا که یک بید...
با توبودن نیست
چشمی به راه
در آنسو که آسمان
چشمی به ژرفناکی
خورشید کاشت
کاش تبسمت در غرورم
هنوز
کاشانه داشت
و
هنگامِ
شاعر نمودنم
هنگامه شعور برخاست
و میدان بی نصیبی از طلوع شادی برخاست
تا سپیدی دیگرمتولد شد یا که غزل.
تو ای خورشید
چگونه آرامیدی با فرق شکسته؟
و چگونه رنگ رویت به سرخی گرایید؛
در حالی که نزد خدا و بندگانش روی زرد نبودی!
با آه کدامین یتیم، که تو نوازشش ننمودی
و با کدام اشکی که جاری شد به حق و تو از آن به ناحق گذشتی!
چنین دامن گیر ضربت ناحق شدی؟
و صبحگاه
تو در فلقت
در آن طاق فلک
به خونگاه نشستی! ودر دل هستی خون جاری شد...