دنیا پای غزلان تو را
دیوار سترگِ
سنگی
بلند تا آسمان
با بادی ضعیف ریخت
باز
آفتاب را
در آن سو
آن سو که
انگشت تو نشان داد
می توان دید
دیگر بزرگ هم شده ای
اگر قدت جواب نداد
روی آوار من حساب کن!!!!
باز برآ به جهانم
تو ای
پاک
درآ به نهانم ای شاه ستاره ی آسمانی
بی تو
جهان اندیشه هایم
در انفجاری سست
آوار می شوند
با چندین هزار غلام
که میمیرند بدون عسل!
برآ و بشکن بت غرور
بازآ و مسیحا باش این جان را
این تن مفلوک را
این خاک را
که مشت می شود!؟!
سخت است
این تحمل؛
تو با تجمل عشق به نبردی تن به تن،
در افتادی؛
دشمنی سخت پیچیده در لحافِ غرور و شهوت!
پا در رکاب سقوط!
خواهی انداختش!
****
گام می نهم به آسمان
و تو خورشید گونه
به تماشایی ژرف،
دعوتم می کنی!
اما
دریغ از ذره ای آتش
مهربانی را!!!
****
با کدام واج
با کدامین واژه
و با کدام جمله ها
میهمان من باشی؟!
تا زبانِ گله ، نگشایی!
****
ای مهر
با کدامین دستها
رونق گرمیت باشم
و با کدام روغن
دوام سوختنت را
برای مخاطبم شرح دهم؟
من برای زمستانی که در پیش است
شقایق ها کاشته ام!
تا نکند که یخ کنی!!!
****
باز می خوانم و می گشایم از « غرور»
بس،
می آزمایدم...
****
برگ ها
فصل ها
روی به سمت زردی گرفته اند
و من
روی به چشمانی که عسلند!
و هنوز
با تماشایشان
چشمانم در عسل می پیچند
و زبانم کز می زند و
غرور
نیز در همین حوالی می میرد.
در آغوش اندیشه هایم
چه سبک آرام گرفته ای؟
چه معصومانه نگاه میکنی!
آرام
می غلطی در چشمانم
و خیس می شوند
چشمانت
در گرداب عسل
خورشید را مانند
که بارانی ست!
از آن گناہ کہ حلال شدم بہ عشق
فرسود دلم را
عشق کہ بر جانم هوار شد
سراسیمہ
کر شدم برای جهلی کهنہ
دست هایم
تندیس درد را در برابرم آفریدند
آتش صلح
گودی چشمہ های کوران را
در برابر دژِ گونہ ها
سپید نمود
و خورشیدها
برافراخته و برافروخته
!!!!
ستاره هایش
در غروری اندوهناک می درخشیدند.
هنوز ماه بالا نبود تا
نویدی از
بودن
یا
هستی خورشید
بنماید!
همه منتظر
ناگاه
ماه بالای او نمایان شد.
همه ی اندیشه ها ماه شد!
کسی از خورشید گفت!
باوری نشد
که فهم کند بروز!
یا به روزی فهم کند!!!!
اندیشه ی من سخت
شد و در شبنمِ گیاهی هرز
غوطه خورد!
****
هر چند
شمع
دیگر چیزی انتزاعی است!
اما
برتر از تاریکی است!
شاید ...
من نمی دانم!!!!!!
من در این لحظہ
در سایہ روشن دلبستگی
در چکاد خیال گونہ ها
می اندیشم
بہ تو
بہ من
و بہ تمام روزهای ما!
و
تو را
غرق در شکوہ
غرق در اُبهتِ شکوفہ ها سرو گونہ «آزاد»
می بینم!
و
اینگونہ
...
تبلوری از تو در نهاد من لانہ کرد،
مرا آنگونہ که میخواستی ساختی!
تو ای شکوہ بهشت!
تو ای راز خدا!
سراسیمہ منتظر طلعت توام!
ای فاصلہ ی غروب تا سرزمین طلوع خورشیدها
برای من بخوان
شکفته سپید آسمانیت را...