زندگی
سرودی بود
که او خواند؛
ناگاه
خواسته یا نا خواسته
واژه ای غریب
و سر در گم
بر زبان اش جاری گشت.
و گفت: انسان
بهانه ای برای خودنمایی
در نزد اویی دیگر!
پیچیده
رازناک
خاموش شد این حس!
و بیرون شد مخمصه
برای من
برای ما
تا چه حد که
شهوتی فرو آمد؟!
تا شهوتی نشست!
آنَک
به شهوتی دگر
می خواند: برگرد!!!
و
من مات و مبهوت
« ز کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟»
هر چند که
« مـرغ بـاغ ملـــکوتم، نیم از عـالم خاک»
...
تو ای هندسه ی شکنندۀ خیال
آیا؟
آیا بر زبان خسته ی شباویز های توّهم
مرگ، همان مرگ است؟
از تو پرسیدم: آیا این چنین است؟
تو را من نمی دانم
و لیک جوابی از خود برایش می گذارم:
در نگاهی گرم و تند و حاصلخیز
به نظرم می آید که
بگویم نیست! یا هست!
اگر نیست چرا هست مرگ؟
و دوباره بر می خوانم:
شب است و سیاهی است و کبودی
نمی شود دید
تمامی رنگ های پاییزی را
هر چند معلومم نشد :
بر زبان خسته ی شباویزهای تو هم
مرگ، مرگ است؟ یا نه؟
خبرم کن!!
شرح گلگونہ هایش
سرخی جامہ
بہ وقت چیدن گل بوسہ ها
آرام
بہ سبزی میزند بہ طاق چشم
شوقی است مرا
بہ نهان میزند بہ خشم
آن شادی ای کہ سَبُک میزند بہ دل
آہ، از این همہ ابهام کہ میزند بہ سر ...